تبليغاتX
•بـــدون ســــــانســــور•

•بـــدون ســــــانســــور•

برای بالا بردن آمار خود از لينك باكس جادويى بدون سانسور استفاده نمایید

گلشیفته فراهانی

براى ديدن عكسهای بدون حجاب گلشیفته روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:13 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |

برای عقد به منزلی رفته بودیم. عروس و داماد سنی بیش از جوانی داشتند. فکر می کنم حدود ۳۰ تا ۳۵. داماد ملتهب به نظر می رسید. از عروس خانم وکالت که گرفتم داماد استرسش بیشتر شده بود. فورا با حالتی به عروس نگاه انداخت ، منتظر و آماده.
من رو برگرداندم تا ادامه مراسم را پی بگیرم.
سرو صدای خفیف و همهمه کوچکی با خنده های ریز در گرفت. کار تمام شد و ما را بدرقه کردند. داخل ماشین که برمی گشتیم  صابر (اسم یکی از منشی هام صابره ) گفت : فهمیدی چی شد؟
گفتم چی رو ؟

گفت واقعا متوجه نشدی همهمه برای چی بود؟
گفتم نه. گفت بعد از "بله" عروس خانم داماد نگاهی به عروس انداخت و گویا قبلا با هم قرار گذاشته بودند همدیگر را بوسیدند البته .....

براى خواندن اين خاطرات جالب و جذاب روى ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:16 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |

کوروش زند یک سوپراستار جوان سینما است که موفقیت و شهرت، او را به آدمی مغرور و خوش گذران و غرق در فساد تبدیل کرده است. سر صحنه فیلمبرداری یکی از فیلم هایش دختر نوجوانی سعی می کند خودش را به او نزدیک کند و ...
بازیگران: شهاب حسینی , محمدرضا شریفی نیا , افسانه بایگان , فریبا کوثری , نسرین مقانلو , فتانه ملک محمدی , سارا خویینی ها , رضا رشید پور , لیلا زارع , السا فیروز آذر

کارگردان: تهمینه میلانی

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:44 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |

عکس کودکی برخی بازیگران مشهور

برای دیدن عکسهای جدید روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:58 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |

برای دیدن عکسهای طنز جدید روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:28 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |

دختر شایسته آینده

برای دیدن تصاویر این دختر زیبا روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:28 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |
یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.

  یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد. 

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش  را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.

 روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا كند تا  این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............

برای خواندن ادامه داستان و پنج مطلب جدید دیگر روى ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |

حراج

- « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟»

- « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری!

 چرخی بزن ، ببينمت آيا مناسبی

یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

 اسمت چه بود؟ اهل کجايی؟ نديدمت! ...»

دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری!

 اهل حدود چند خيابان عقب ترم »

- «نزديک نانوايی سنگک ؟»  -  « نه ! بربری »

 چيزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود

زير نگاه هرزه ی يک مرد مشتری

 - « کمتر حساب کن» ... وَ موبايلش : « الو! بله !»

براى خواندن مطالب جديد روى ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:48 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |
یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .

دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم

و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم... وقتی وارد اتاق شدم،

فهمیدم كه یكی با همسرم بوده...!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن،

ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم......

برای دیدن این مطلب جالب و چند عکس دیدنی روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:0 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |
www.300.blogfa.com
براى ديدن اين عكسهاى زيبا روى ادامه مطلب كليك كنيد

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:38 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |
امروز می خوام یکی از سوتی های وحشتناکی رو که اخیرا” از خودم ساطع کردم براتون بیان کنم!

حدود 3-4 ماه قبل بود که یه دوست خانوادگی جدید پیدا کردیم. یه خانواده 3 نفره بودند که اسم آقای خانواده حمید بود و اسم خانوم خانواده هم آناهیتا بود که یک کم چاق بود !

خانواده نسبتا” مذهبی بودند و به خصوص خانوم خانواده بسیار محجبه و متین بود. حمید آقا هم کلا” خیلی غیرتی و متعصب به نظر می اومد اما زیاد مذهبی نبود.

کلا” یکی دوبار همدیگر رو دیده بودیم و با هم پیک نیک رفته بودیم و زیاد با هم آشنایی عمیق نداشتیم.یه بار...

براى خواندن اين سوتى وحشتناك روى ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:47 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |