•بـــدون ســــانســـور•
محرم، تنها ماهي است که در تقويم ها با سرانگشت خونين ورق مي خورد.
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. گویند
که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار
پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت : با
شادي پريدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گريست و دعا
کرد ، خواهرم روي تخت بيمارستان زير سرم اشک شادي ريخت و داداش کوچکم دستم
رو بوسيد . وقتی
پادشاهی در خواب کابوس می بیند که دیگر پادشاه نیست با تمام قوا در خواب
سعی می کند به منسب خود برگردد اما غافل از این است که اگر در خواب پیروز
شود باز هم در سراب پیروز شده و همه تلاشش بیهوده بوده کافیست تا جشم باز
کند تا ببیند که هنوز هم همان پادشاهست این نمونه روشنی است از زندگی
بیشتر آدما که جایگاه خودمان را فراموش کردیم و در سراب به دنبال جایگاه
مان میگردیم دخترک با بغض و چشم های پر از اشکش به پسرک نگاه می کرد پادشاهي
در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با
لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد به او گفت آيا سردت نيست نگهبان پير
گفت چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت
اشکالي ندارد من الان به داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباسهاي گرم
مرا بياورند نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض
ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد پيرمرد را که در اثر
سرما مرده بود در قصر پيدا کردند که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي
پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم اما وعده لباس گرم
تو مرا از پاي در آورد. از همون اول که وارد زندگیش شدم بهم گفت که من رو نمی خواد، هیچکس در مورد وجود من ازش سوال نکرده و اجازه نخواسته. مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد انیشتین
برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود
کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در
طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط
پیدا کرده بود! مردی
صبح زود از خواب بیدار شد تا به کمک نیازمندی برود . لباس پوشید و به راه
افتاد. در راه مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک
کرد و به خانه برگشت ، لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی شد. در راه در
همان نقطه دوبارهً زمین خورد و دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه
برگشت ، بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی شد. در راه با مردی که چراغی در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : (( من دیدم
شما در راه دو بار به زمین خوردید.))، از این رو چراغی آوردم تا بتوانم
راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو به راهشان
ادامه دادند. به نزدیکی محل که رسیدند ، هوا کمی روشن شده بود و تصمیم به جدایی می
گیرند که مرد دوم ناگهان باز می گردد و می گوید : ((من شیطان هستم.)) مرد
اول با شنیدن این حرف جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: ((من شما را در
راه کمک به آن نیازمند دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و بازگشتید، خداوند همه
گناهان شما را بخشید و من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن
هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، و با علاقه بیشتری بازگشتید و به
خاطر آن، خداوند همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید. يكي
از جانبازان جنگ تحميلي كه پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا
اعزام شده بود و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم به مداوا مشغول بود. از
قضا متوجه ميشود كه خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش
"مالديني" است ابتدا تصور ميكند كه تشابه اسمي باشد اما در نهايت از او
سوال ميكند كه آيا با پائولو مالديني ستاره شهير تيم ميلان ايتاليا نسبتي
دارد ؟ .... و خانم پرستار در پاسخ مي گويد كه پائولو مالديني برادر وي مي
باشد ، دو
مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با
تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست . هر بار که مرد با تجربه
يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا
ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا
پرتاب مي کرد . ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از
دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد : - چرا ماهي
هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟ مرد جواب داد : آخر تابه من
کوچک است ! مردي
در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم
براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي
آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي
را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور
كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار
عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت و در
همين هنگام جهنميان ديگرهم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار
عنكبوت دست دراز كردن تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا
تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد
دوباره به سمت جهنم پرتاب شد فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را
كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه
نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد....! آگهی های ترحیم روزنامه را که خواندم اطمينان
داشتم كه مرا خواهند كشت. به همين خاطر خيلي ناراحت و عصبي بودم. جيب هايم
را گشتم تا شايد سيگاري از بازرسي آنان در امان مانده باشد. يك نخ سيگار
يافتم و چون دست هايم مي لرزيد آن را به دشواري ميان لبهايم نهادم. اما
كبريت نداشتم، آنها قوطي كبريتم را گرفته بودند. مردي
به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات
كند... سربازان مانع ورودش مي شوند ! خان زند در حال كشيدن قليان ناله و
فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان
؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند... مرد به حضور خان زند مي
رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد
با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم
! خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟! مرد مي گويد من
خوابيده بودم!!! خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟ مرد در اين
لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق
آزادي خواهان مي شود ... مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم
تو بيداري...! خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد
خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما
بايد بيدار باشيم... در
یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان
زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد. خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش. خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن. شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود. خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن. شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک. خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست. شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست. و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديک لحظه اي. خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر. ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود. مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد منبع : سايت اجتماعى ادبى على وارم اعمال قانون يك خانوم تو
ماشين - مجموعه عکس عکس - جسد دختري کاملا بر/هنه
در سطل زباله در تهران +18 مجموعه اي از عکسهاي لو رفته
از ... احمقانه ترين سوالات در Yahoo Answers تو رو خدا متن زير رو بخونيد +18 داستاني بسيار زيبا و کاملا واقعي سرنوشت تلخ و بدون سـانسـور
يک دختر ايراني در اروپا مصاحبه اي با بهنوش بختياري + 29 عكس درخت ها حرکت می کنند
به
محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند
که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5
ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "
پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر
را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان
چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر
نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"دانه
این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
و این دانه گندم هم فلان عالم است !
و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...ما كجائيم؟
پول زيادي بود ، همه بدهي ها رو مي تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگي مون هم بهتر مي شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگي با يک کليه رو تجربه مي کردم .پادشاه خفته
چرا چیدی؟
پسرک مات و مبهوت به اون نگاه می کرد
پسر پرسید من که کاری نکردم
دخترک گفت تو گل من رو چیدی
پسر گفت خب این که گریه نداره
دخترک فریاد زد:
چرا گل من رو چیدی؟ اون تمام دنیای من بودوعده لباس گرم
ازت ممنونم
خیلی
هم سعی کرد از دستم راحت بشه از خیلی ها کمک گرفت، دست به دامن خیلی ها شد
ولی نتونست چون من از اون سمج تر بودم به قول خودش، خودم رو مثل زالو
چسبونده بودم بهش .
اون اوایل می رفت تو اتاق و در رو خودش می بست.
می گفت چرا اون رو انتخاب کردم اینهمه آدم تو دنیاست که دوست دارند
زندگیشون رو تباه کنند خوب می رفتم پیش اونها . به یکی گفته بود که حاضره
خیلی خرج کنه تا از دستم خلاص شه، طرف بهش گفته بود که در هر صورتی برنده
این بازی منم نه اون بهش گفته بود بهتره زندگیش رو بکنه و به من محل نده
انگار که اصلا نیستم.
اون هم سعی خودش رو کرد .
اوایل اصلا محلم
نمی داد ولی یواش یواش رفتارش باهام بهتر شد. دیگه از اینکه همه جا باهاش
می رفتم ناراحت نمی شد. شبها باهام درد دل می کرد. آخر محبتش رو دیروز بهم
نشون داد. می دونستم خیلی از وجودم خسته شده و دیگه نای حرف زدن نداره ولی
بهم گفت"با وجودیکه زندگیشو تباه کردم بهش فهموندم که زندگی هر چقدر هم
کوتاه باشه چقدر ارزشمنده و چقدر راحت می شه ازش لذت برد .
می دونید من خیلی خیلی خوشحالم و از خوشحالی دارم می ترکم چون من اولین تومور مغزی هستم که صاحبش بهش گفته ازت ممنونم.آبدارچی
رئیس
هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و
گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه
تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
مرد
جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس هیئت مدیره گفت:
«متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین.و کسی که وجود
خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا
رو ترک کرد.نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه.تصمیم
گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه
به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش
رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه
برگشت.مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این
که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه.در نتیجه پولش هر روز دو یا سه
برابر میشد.به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش
رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ....
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی
از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش
برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ
زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از
آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه
با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک
امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها
میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافتانشتین و راننده
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با
صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها
جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در
یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت
و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به
هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب
درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.
سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!یه سئوال
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…
اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…
سکوت
سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد!
دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه"
راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم…
آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودمزمین خوردن
انسان بودن
دوست جانباز نيز در حالي كه بسيار خوشحال شده بود از خانم
پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي از پائولو مالديني برايش به
يادگار بياورد و خانم پرستار قول مي دهد كه برايش تهيه كند صبح روز بعد
دوست جانباز هنگامي كه از خواب بيدار مي شود كنار تخت خود مالديني را مي
بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدنش نشسته است... مالديني از شهر
ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا به شهر رم واقع در مركز كشور ايتاليا كه
فاصله اي حدودا ششصد كيلومتري دارد آمده تا از اين جانباز جنگي كه خواستار
داشتن عكس يادگاري اوست عيادت كند .دو مرد ماهيگير
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي
بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد
را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها
نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما
نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني . هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .تنها راه نجات
فقر و مرگ
با خودم گفتم:
چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت و حاجی ... فوت می کنند؟
اما وقتی از قیمت چاپ آگهی های ترحیم مطلع شدم، فهمیدم
فقیرا ، همیشه بی سر و صدا می میرندلبخند
از ميان ميله هاي سلول
به زندانبانم نگريستم. نگاهش از نگاهم گريزان بود، چون معمولاً كسي به
مرده نگاه نمي كند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشيد، كبريت خدمتتان هست؟
نگاهم كرد، شانه هايش را بالا انداخت و براي روشن كردن سيگار به من نزديك
شد.
كبريت را كه روشن كرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در اين
لحظه، من لبخند زدم. نمي دانم چه دليلي داشت. شايد ناشي از حالت عصبي ام
بود. شايد هم به خاطر اين بود كه وقتي آدم خيلي به كسي نزديك مي شود لبخند
نزدن كار مشكلي بنظر مي رسد. به هر ترتيب، لبخند زدم. در آن لحظه، انگار
جرقه اي ميان قلب هاي ما، ميان دو روح انساني، زده شد و مي دانم كه نمي
خواست، اما لبخند من از لاي ميله هاي زندان عبور كرد و لبخندي روي لب هاي
او پديد آورد. او سيگارم را روشن كرد اما دور نشد. مستقيماً به چشمان من
مي نگريست و همچنان لبخند مي زد.
من نيز با لبخند به او جواب مي دادم،
اما حالا به او به عنوان يك انسان و نه يك زندانبان مي نگريستم. نگاه هاي
او نيز بعد تازه اي بخود گرفته بود. او پرسيد: ببينم، بچه داري؟
"بله
دارم، ايناهاشون، ايناهاشون" كيفم را درآوردم و با دست هاي لرزان دنبال
عكس خانواده ام گشتم. او نيز عكس بچه هاي خود را به من نشان داد و درباره
اميدها و نقشه هايي كه براي آنان كشيده بود، صحبت كرد. اشك در چشمانم حلقه
زد. به او گفتم ترسم از اين است كه ديگر بچه هايم را نبينم و شاهد بزرگ
شدن آنان نباشم. چشمان او نيز پر از اشك شد.
بناگاه بي آنكه كلمه اي بر
زبان بياورد، قفل سلولم را باز كرد و مرا به آرامي بيرون برد. سپس، مرا از
طريق راه هاي مخفي، از زندان و بعداً از شهر خارج كرد. آنجا، در بيرون شهر
مرا رها ساخت و باز بدون اينكه كلمه اي بر زبان جاري سازد به شهر بازگشت.
"زندگيم را با يك لبخند باز يافتم"حکایتی از کریم خان زند
شریک
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد
برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا
آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به
رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد
کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به
ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و
این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر
هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به
خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر
آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما
پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در
همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار
دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک
ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت
داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــاشانس
در
اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت
من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!
از
اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه
بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش
او از بيمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستتلیلی یک ماجراست
نقاشي هاي دختر 13 ساله
عکس-سوتي و زمين خوردن مدل هاي
فشن در هنگام نمايش!
دختر شايسته آينده - 20 عکس
زيبا از دختري زيبا
درد سرهاي يک خانم روسي که زبان
انگليسي نميدانست!
حراج +18
ماجراي دكتر و سه بيمارش +16
مجموعه عكسهاي اخراجي ها 2
پيشنهاد بي شرمانه به آناهيتا
در حضور شوهرش +18


