•بـــدون ســــــانســــور•
برای بالا بردن آمار خود از لینک باکس جادویی بدون سانسور استفاده نمایید
جريانات
رختخوابي اصولاً از جذابترين موضوعات در زندگيه بشريه. يك
جورايي هم در دنيا اينطوري شده كه اصولاً آقايون بايد دنبال اين مسائل
بدوبدو كنن و خانمها هم ازش به عنوان اسلحهاي مرگبار عليه آقايون
استفاده ميكنند و اما داستان: چي؟ يعني چه؟ و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و
ديوار ميكوبونه بهم داد: تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن
توجه نداري و فقط به فكر ... هستي! و بعد در پاسخ به چشمهاي من كه از
حدقه داشت در مياومد اضافه كرد: تو چرا نميتوني من رو بخاطر خودم دوست
داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق ميافته؟ خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه
هيچ حادثهاي رخ نميده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم. فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي
بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك
رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك
بزرگ و مشغول خريد شديم. چندين دست لباس گرون قيمت رو
امتحان كرد و چون نميتونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو
برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفشها براي هر دست لباس يك
جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت
گوشوارهاي الماس. حضورتون
عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ ميشد. حتي فكر كنم سعي كرد من و
امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچبند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك
بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفتهبود. نميتونست باور كنه وقتي در جواب
درخواستش گفتم: "برشدار عزيزم." در اوج لذت از تمام اين خريدها دست
آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم همينها خوبه. بيا بريم حساب كنيم." در همين لحظه بود كه گفتم: "نه
عزيزم من حالش و ندارم." با چشماي بيرون زده و فك افتاده
گفت:"چي؟" عزيزم من ميخوام كه تو فقط كمي
اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي
نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه." و موقعي كه توي چشماش ميخوندم
كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نميتوني
من و بخاطر خودم دوست داشتهباشي نه بخاطر چيزايي كه
برات ميخرم؟" خوب امشب هم توي اتاقخواب هيچ اتفاقي
نميافته فقط دلم خنك شده كه فهميده "هرچي عوض داره گله نداره." در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد.
او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به
رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي
كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي
آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت
تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب
كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست
مغازهاش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل
فروش دم در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر
ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز
كند، با چه نظرهاي روبرو شد؟ فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد. . چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف
كشيده بودند و غر ميزدند كه پس اين مردك چرا مغازهاش را باز نميكنه مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به
نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در
ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است
آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در
فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار
را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب
دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق
تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در
ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد! www.300.blogfa.com 
وبلاگ من نامزد دريافت بهترين وبلاگ ماه تير از طرف سايت نايت اسكين ميباشد
اگه وبلاگ منو قابل ميدونيد به لينك زير برويد
و در ستون سمت چپ !!! بـــدون ســـــــــــانســـــــور !!! را تيك بزنيد

